سمت دریا





سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ساقیا آمدن عید مبارک بادت


«شکل دیگر من»

این شهر پرت شده در انتهای تاریخ

شکل دیگری از من است

با پلی میان خرمن نمرود

و قلعه ای که سالهاست

جرات عبور از این پل را به شک دارد

شک دارم این قلعه

جرات عبور از پل را داشته باشد

شک دارم این مترسک ها

شک دارم این آبهای خروشان

شک دارم این لوار آتش باد

شک دارم این عطر یاسمی

شگ دارم این شهر...

          شکل دیگری از من است

شکل دیگری از من دارد عبور می کند از این پل

دارد اضطراب این حیابان را طی می کند

دارد از تنها چراغ قرمز این شهر می گذرد

******

میان طعم گس درختان انبه و لیمو گم می شود

 

 

 

 

«شاعران معلق»

مرگ

کلمه غمینگی بود روی لبت

به اضطراب ایستاده بود

در فکر زایش یک شعر و کلمه بودم

انگشت سبابه را

از لبت کنار زدم

مرگ به زمزمه افتاد

سکوت این اتاق سه در چاربه هم ریخت

سقف وارونه شد

با شعران بسیاری در هوا معلق

زمزمه شعر

روی لبهای مرگ آغاز شد

مرگ آمده بود

درست کنار همین شعر

کنار همین کلمات

.

*******

انگشت سبابه روی لب ها

مرگ

سکوت غمگینی

روی لبت بود



نوشته شده توسط یداله شهرجو در روز جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 ساعت 00:18 AM

پیوند | چاپ | نظرات [7]





سلامی ...و حضوری دوباره


پنج شنبه بازار میناب


(1)

بازاری از کلمات
میان سرانگشتانت جاری است
در چارچوب این عکس رنگی
رنگ
از سرانگشت هر کلمه می چکد


(2)

هی پیچ
هی تاب
هی رها شدن خورشید تا مچ پاهایت
برق این «درچاکی»
درست در پنجره تماشاست
رها نمی شود این بند
از زلال پاهایت



(3)

رنگین گمان وارونه صبح
نک این قلم جاریست
آغشته به رنگ تماشا
این «شمط» را به رنگ می گیرم
روی سرت
هلهله ای از نگاه  تماشاست





(4)

در ازدحام این همه رنگ و صدا
وزش بی دغدغه عطر انبه و لیمو
بالا رفتن از حوصله نمناک شرجی
گل پنگ درختان خرما را
به رقص گرفته ای
هی تاب گل پنگ
هی تاب دامن پر چین تو


(5)

پشت «برقع» کز کرده اند
دو گنجشک رمیده برای معاشقه
دانه های درشت شرجی
 از نک بینی ات سر می خورد
هی گنجشکک شوخ چشم...
روی نک بینی ات نوک می زند.


(6)

از قاب کدام پنجره؟
از پشت بام....
رد ماه و این همه ستاره روشن
به برق آشفته «جلبیر و شمط»...
گم شده اند میان ازدحام رنگ وصاعقه
برای «نو کردن ماه »
در همین راسته فرود آمده اند

نوشته شده توسط یداله شهرجو در روز شنبه 26 بهمن ماه سال 1387 ساعت 8:47 PM

پیوند | چاپ | نظرات [11]





توقف مرگ در خانه ما


توقف مرگ در خانه ما

روز یکشنبه (شانزدهم تیر ماه) آن تلفن لعنتی زنگ مرگ را به صدا در آورد نفهمیدم چگونه به بیمارستان رسیدم اما هر چه بود دیر رسیدم داشتم در اتاق تزریقان ارژانس میناب سراغش را می گرفتم آدرسش را در سرد خانه دادند

آری «یعقوب» عزیز تنها ۲۵ بهار یا زمستان یا پاییز را پشت سر نهاده بود یک سال و نیم از ازدواجش می گذاشت و این روزها منتظر تولد نوزادش بود اما دست بی رحم حوادث او را به کام مرگ کشانید و تمام امیدش در زیر تلی از خاک مدفون شد.

«یعقوب» عزیز کوچکترین برادرم بود آرام و صبور سر به زیر ...خانه دلها را رنگ می کرد گاه گاهی قفسی می ساخت تا به آواز قناری که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود

صبح روز یکشنبه با موتور سیکلتش از جاده تیاب که سالهاست بوی مرگ گرفته است می گذرد او دارد به استقبال مرگ می رود خانمش را کنار جاده می گذارد گوشی موبایلش را به او می دهد به او می سپارد تا با ماشین بیاید مبادا مسافر در راهشان گزندی ببیند به او سفارش می کند که تو زودتر می رسی و حتمن به گوشی تلفنت زنگ می زنم و البته امروز یازده روز است که او منتظر تماس «یعقوب» است اما بی گمان در زیر خروارها خاک بهشت زهرای میناب آنتنی وجود ندارد.

این روزها بیش از آنکه به «یعقوب» عزیز فکر کنم به راننده بی رحمی فکر می کنم که با سرعت بیش از ۱۵۰کیلومتر سبقت می گیرد و «یعقوب» را با تمام آرزوهایش زیر می گیرد راستی او از چه سبقت گرفته است از مرگ؟ از زندگی؟ از آرزوهای بلند «یعقوب»؟ از چه؟؟؟؟؟

نمی توانم به کودک در راهی فکر نکنم که نیامده مصیبت در انتظارش نشسته است یک عمر طعم تلخ یتیمی و هزاران درد و داغی که تنها خودش خواهد دانست و بس..

این روزها خانه ما عجیب روزگاری دارد به این اتاق می روم چهره شکسته مادرم را می بینم که هزار بار در خود شکسته تر شده است چشمه اشکش تمامی ندارد به آن اتاق می روم همسر داغ دیده اش را می بینم که خانه امید و آرزوهایش به یکباره ویران شده از اتاق بیرون می زنم چشمم به وسایل کودک به دنیا نیامده می افتد که با هزار امید و آرزو هر کدامش را فراهم کرده اند به حیاط می روم هر گوشه آن سراغی از هزار خاطره دارد از خانه بیرون می زنم به کوچه می رسم به یاد آخرین دیدار که چگونه همراهی و مشایعتم می کرد به شهر می روم در هر اتومبیلی گویی آن راننده را می بینم که چگونه آزادانه روزگار می گذراند بی هیچ دغدغه ای... 



نوشته شده توسط یداله شهرجو در روز پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387 ساعت 9:44 PM

پیوند | چاپ | نظرات [19]







آخرین مطالب

موضوعات


آرشیو



دوستان



پیوند روز
  • صدای نقد
    جلسه نقد اولین مجموعه شعر ساجده کشمیری


  • جن و پری
    «یداله شهرجو» در سایت جن پری


  • آتی بان
    «یداله شهرجو» در سایت آتی بان




آمار وبلاگ
بازدید ها : 40596





ویرایش قالب :بپ گپو